
زندگی ام در پرتو خاطره ای است
خاطره ای زنده
با من است خاطره ام همیشه و همه جا
فراموش کردن خاطره . . .!!!
تلاشی بیهوده . . .
من خود عین خاطره ام
و هرکجا از کلامی جاری می شوم
چه سخت است از کلام دیگری جاری شدن
که لبخند تلخ مرا می خواهد
می نشینم . . .
تکیه به دیوار
نگاهم روبرو
پائیز فصل سرد خاطره هاست
یادآور زردی یکایک روزهای امید
پائیز یادآور ناخوشی هاست
یادآور روزهای تلخ جدایی هاست
یادآور آن داغ ننگ خورده
یادآور جدایی برگ و درخت
یادآور صدای وحشت زده برگ
زیر پای هر کس و نا کس
این سرخی وزردی برای چه ؟؟
از لجاحت چه نصیب ؟؟
جز حماقت . . . ؟
جز ویرانی . . . ؟
<< ای کاش یک لحظه می دیدی
که پائیز با تو چه کرد . . . >>
خیلی وقته که فک می کنم دیگه وقتم تموم شده.
حس می کنم دورانم گذشته.
روزگارم رنگ خاکستری گرفته.
قلبم دیگه مثل سابق نمی تونه زندگی رو تو وجودم تزریق کنه،
فک کنم اونم دیگه خسته شده.
دیگه حوصله تپیدنم نداره.
دلم می خواست دنیا رو روشن کنم، ولی
ولی انگار موقع خاموشی شده.
مثل یه بچه با افکار ساده کودکانه که مزه خاک هنوز تو دهنشه،
قبل از اینکه به یادی سپرده بشه،
به فراموشی سپرده شد.
در هجوم سخت تند باد
یک نفر با یک چراغ از ره رسید
او اگرچه بیگانه اما آشنا بود !
در درون قلب تنهایم یک بغل یاس و اقاقی بود
و من با هر چه پاکی و صداقت دل به او دادم ....
دوستت دارم ..............جونم

دوست من، هنوزم به وبلاگم سر می زنی یا نه؟
یادمه اون روزا رهگذر بودی، یه رهگذر تنها.
نمی دونم، شاید دیگه مسیرت عوض شده.
اما من
به یاد روزهای خوش گذشته
هنوزم منتظرت هستم.
کوچه پس کوچه های ذهنم
واسه صدای پاهات خیلی وقته لک زده.
نفرین به دستهای آلوده ی تقدیر
که همیشه باید قاب خالی در را نظاره گر باشم.
زیباترین اتفاق من
نمی دانستم تو فقط به اندازه یک خاطره در زندگی من سهم خواهی داشت.
گاهی وقتا، آدما واسه همدیگه مثل ماه می شن.
مثلا وقتی شبا تو خیابون راه می ری،
تو هر چاله آبی، روی کاپوت هر ماشینی و روی شیشه هر پنجره ای
می تونی انعکاس چهره شو ببینی.
یا مثلا می شن مثل ماه، بلند و دست نیافتنی.
آره، ماه گاهی وقتا خیلی دست نیافتنی می شه،
حتی اگه برج م داشته باشی،
نمی تونی از بالاش به ماه برسی.
اون وقته که مزه تلخ شکست یادت می ندازه که
باید برای رسیدن به ماه از بالای برج بپری، پرواز کنی.
یا مثلا یکی می شه ماه، یکی می شه دیوونه.
از قدیم گفتن دیوونه ها نباید ماه و ببینن،
چون دیوونه تر می شن.
یا مثلا گاهی وقتا که ماه باهات قهر می کنه،
می ره پشت ابرا قایم می شه.
تو هم باید کلی نازشو بکشی
تا دوباره بیاد بیرون و باهات آشتی کنه.
یا مثلا گاهی وقتا وقتی دل نازک شو می شکونی،
می ره یه گوشه،
بی صدا گریه می کنه،
اون وقت بارون می گیره.
بهتون که گفتم، آدما هم گاهی وقتا ماه می شن.
خیلی از آدما به ماه می رسن.
اما نمی دونم چرا ...
نمی دونم چرا بعضی از اونایی که به ماه می رسن، روی ماه پا می ذارن؟
دوست من
سعی کن هیچ وقت ماه آسمون زندگی تو از دست ندی،
وگرنه زندگی ت تاریک و سرد می شه، تاریکه تاریک، سرده سرد.
تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو... تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو...
تو بگو
منونميخواي ديگه خسته کردمت
...گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو...تو بگو
سرد هوا منم ميشم خورشيد تو...تو بگو که ناميدي من ميشم اميد تو...
تو بگو
دلم گرفته ازهمه دورنگيها... مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو...
تو بگو
خدا کنه بارون بياد از
آسمون... به خدا ميگم که گريه کنه براي تو...اگه غمگين بشي از دستم
ناراحت بشي
... ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو... کاش تموم نميشداين روزا
اين خاطرها... تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو

برای تو که چشم دیدن مرا نداشتی،
عصای سفیدی، هدیه فرستادم.
(کاغذای خط خطی)

یادش بخیر قدیم قدیما، چقد باهم رفیق بودیم.
خدا بیامرزتش.
همیشه تو حیاط باهم بازی میکردیم.
روزایی که باد میومد، وقتی از پنجره بهش نیگا میکردم
بهم دست تکون میداد.
با اینکه خیلی پیر شده بود ولی هنوزم مثل کوه محکم بود.
پاییز که میشد همش واسمون انار میاورد.
چه قدی داشت،
از پایین که نیگا میکردم، قدش تا پشت بوم میرسید.
همیشه وقتی از مدرسه میومدم تو باغچه وایستاده بود.
اما اون روز درخت پیر انار خونه ما اونجا نبود،
اونم مثل بابا بزرگ رفته بود پیش خدا.
آخه دوست قدیمی بابا بزرگ بود.
(بازم کاغذای خط خطی)